دلنوشته های دل و دلدار

بابا

به نام پدر...

امروز برای تو نوشتم بابایی ، واسه تو که خیلی وقتا خستگیاتو ندیدم ، نگاه مهربونتو ندیدم ، واسه تویی که همیشه با محبتت بهم فهموندی عشق رو نباید از جنس مخالف گدایی کرد ، واسه تویی که اینقدر هوامو داشتی تا بفهمم تنها مردی که باید بهش تکیه کنم تویی...تنها پادشاه قلبم تویی...و فقط تویی که هروقت دست رو سرم میکشی از رو صداقت و عشقه.

بابایی این روزا از چین کنار چشمات میترسم از بزرگ شدن خودم و پیر شدن تو میترسم

از اینکه موهات سفید شه میترسم...

آره میترسم چون میخوام تاابد مرد مردا باشی ، شاه مردا باشی و کسی باشی که با نگاهت دلم آروم بشه..

بابایی پیر نشو، خسته نشو

غمگین و دلخسته نشو

شاد بمون ، قشنگ من

فدات بشم ، خسته نشو..

 

تقدیم به باباهایه اسمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آبان1393ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط حسین  | 

انتظار

دوباره لحظه ی خداحافظی فرارسید.متنفرم از جدایی و دوری.اما بایدرفت.نمی دونم آیا روزهای خوش اول آشنایی باز هم تکرار خواهد شد یا نه !!!!! کنارتو که هستم دلم آرومه . دوست دارم همش نگات بکنم.راه رفتنت رو دوست دارم.نگاهت رو دوست دارم. اینبار احساس کردم داری نقش روزای اول آشناییمون رو فقط بازی می کنی . اینو دلم بهم می گه . باید آماده ی رفتن بشم دیگه .

+ نوشته شده در  جمعه 16 خرداد1393ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط حسین  | 

غمگینم ... همانندپرنده ای که به دانه های روی تله خیره شده و به این فکر می کند که چگونه بمیرد ...؟؟؟ گرسنه و آزاد یا سیر و اسیر ...
+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1392ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط حسین  | 

عشق من

من بازم عاشقت میشم حتی منو بسوزونی
بی اعتناترین باشی روتو ازم بگردونی

من بازم عاشقت میشم توو قصه ی تو می میرم
تا آسمونِ هفتم هم ردِ چشاتو می گیرم

من بازم عاشقت میشم حتی بشه فراموشت
صد سال دیگه هم حتی روم باز نباشه آغوشت

من بازم عاشقت میشم تا هر چی باقیه دنیا
اسمِ تو مرهمه نابه روو کوه ِ سنگی دردا

من بازم عاشقت میشم حتی بخشکم از ریشه
آخه کدوم گلستونی رنگ ِ لباس ِ تو میشه

من بازم عاشقت میشم توو کوچه های تنهایی
تا وقتی که یه روز سر شه این فصل سرد ِ رسوایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1391ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط حسین  | 

دلتنگی

کاش می شد خنده ها را قاب کرد
بغض دلتنگی و غم بر آب کرد

کاش می شد مثل یک جام شراب
بوسه ای از آن لب عناب کرد

کاش می شد با نگاهی از امید
غنچه ی عشق و بهم پرتاب کرد

کاش می شد دور از چشم رقیب
عشقبازی در شب مهتاب کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1391ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط حسین  | 

فرقی نداشت بود و نبودم برات

حق داشتی که محو تماشا نمی‌شدی
درگیر بی قراری دریا نمی‌شدی

حق داشتی که بگذری از من به سادگی
آخر تو که شکسته و تنها نمی‌شدی !

فرقی نداشت ، بود و نبودم برای تو
گم می‌شدم مدام و تو پیدا نمی‌شدی

با هر نفس ، خیال تو از من عبور کرد
پابند التماس نفس‌ها نمی‌شدی

هرگز نشد که از دل تو با خبر شوم
ای کاش بی بهانه معما نمی‌شدی

شاید اگر که عشق دلم را نمی‌شکست
در شعر من تو اینهمه زیبا نمی‌شدی

رفتی و مانده ام من و دلتنگی و سکوت
دنیای کوچکی که در آن ، جا نمی‌شدی …

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1390ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط حسین  | 

در هوای تو

بگذار بال و پر بزنم در هوای تو

ای واژه واژه ی غزلم مبتلای تو




تا پا گذاشتی. . . تو بر کوچه ی دلم

گل داد بوته بوته ی شعرم برای تو



با من بهار باش که پاییز بخت من

سبز و پر از شکوفه شود پا به پای تو



گفتی برقص با من و تا انتها بیا

باشد به روی چشم ولی با دعای تو



امروزهای با تو برایم غنیمت است

دارد عجیب می شود این ماجرای تو



این شادی تو. . . شیطنتت ، خوب بودنت

آن قفل چشمهای شب ابتدای تو



من آدمم ولی تو گمانم فرشته ای

پر می کشم به قاف تو با بالهای تو



پس می دهم تمامی خاک بهشت را

با حوریان باکره اش در ازای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط حسین  | 

دلتنگ

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 دی1389ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط حسین  | 

من تموم قصههام قصه ی توست

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
 تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
 از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
 موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
 کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
 اگه غمگینه اون از غصه توست
 با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
 تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
 حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
 میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
 اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
 توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
 انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
 من تموم قصه هام قصه توست
 اگه غمگینه اون از غصه توست
 هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
 تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
 اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعثشه
 اگه مردم تو بدون چه کسی وارثشه
 من تموم قصه هام قصه توست
 اگه غمگینه اون ازغصه توست
 یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی
 بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو ندیدی
 دل نبود توی دلم تورو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
 الهی من فدای تو چه کار کنم برای تو
 اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
 یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی
 پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
 دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا
 نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکرو خیالت
 من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
 یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون
 سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون
 بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت
 که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت
 نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ
 من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی
اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
آره پروانه شدم که پرام سوخته شه
 تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه
 که بسوزه پرو بالم که راحت شه خیالم
 دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات
 اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
 اونقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آذر1389ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط حسین  | 

برام دعا کن عشق من

برام دعا كن عشق من، همين روزا بميرم 

آخه دارم از رفتنت بدجوري گُر ميگيرم

دعا كن كه اين نفس،تموم شه تا سپيده

كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير

آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير

تو میری و يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز

من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز

اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده

بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده

گريه نكن براي من قسمت ما همينه

دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير

آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير

تو میری و يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز

من باغ سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز

برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من 
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط حسین  | 

مطالب قدیمی‌تر