تبليغاتX
فراموش شده
 
|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 22 آذر1388  |
 من غمگین
 

عشق من نازنکن بغض ماپایون میگیره
یه روزی دست زمونه تو رو از من میگیره
وقتی تنهابا تو بودن واسه من زندگیه
تو رو دیدین تو رو خواستن رو کی از من میگیره

|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 22 آذر1388  |
 

تو به شفافي شبنم روي برگا
من مثل برگ زردي كه ميفته از درختا
تو مثل طراوت گلاي نرگس
روي قلبم من نوشتم بي تو هرگز
بين من و تو فاصله غوغا مي كنه
ياد حرفهاي قشنگت منو رها نمي كنه
تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي
تو مثل ستاره اي که توي شبهاي سياهم
مي درخشي و ميشي جون پناهم
تو مثل طراوت گلاي پونه
چرا رفتي از تن اي ديوونه
تو مثل يه تيكه ابري توي آسمون آبي
پاک و ساده مثل رویا مثل خوابی
بگو یکبار آره یکبار برمیگردی
یا هنوزم بی تفاوت یخ سردی
|+| نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه 19 آذر1388  |
 عشق گمشده من
|+| نوشته شده توسط حسین در سه شنبه 10 آذر1388  |
 زخم زبون
من، با زخم زبونات رفیقم

مرهم بزار ،با حرفات ، رو زخم عمیقم


با توام که داری به گریه م می خندی

کاش میشد بیایی و به من دل ببندی


تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم

کار دل ، نباشی ، تمومه عزیزم

|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 8 آذر1388  |
 سوگ پدر

پدر

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

” هست ” ناگه ” نیست” گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی  همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر

|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1 آذر1388  |
 دلگیرم
باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست


با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تو را پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
|+| نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه 7 آبان1388  |
 وقتی نمی بینم تو رو
دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من
دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من
می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست
خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام
انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم
به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هر کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم
دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر بشم

|+| نوشته شده توسط حسین در شنبه 2 آبان1388  |
 شیون

روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر می خانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه‌ی من چاک زنید

اندرون دل من قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفت

|+| نوشته شده توسط حسین در شنبه 25 مهر1388  |
 وقت جان کندن

لحظه مرگ من

وقت جان کندن من بود نمی دانستم 

تیغ در گردن من بود نمی دانستم

آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد       

آخرین شیون من بود نمی دانستم

تا نمردم  بگذارید که فریاد کنم      

دوست هم دشمن من بود نمی دانستم

از همان خنده که معنای عطوفت می داد       

نیتش کشتن من بود نمی دانستم 

آنچه من عاطفه پنداشتمش         

آتش خرمن من بود نمی دانستم

لحظه وصل من و دوست،خدا می داند       

وقت جان کندن من بود نمی دانستم

|+| نوشته شده توسط حسین در شنبه 25 مهر1388  |
 
 
بالا


a-s