تبليغاتX
فراموش شده
 دلگیرم
باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست


با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تو را پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
|+| نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه 7 آبان1388  |
 وقتی نمی بینم تو رو
دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من
دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من
می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست
خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام
انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم
به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هر کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم
دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر بشم

|+| نوشته شده توسط حسین در شنبه 2 آبان1388  |
 شیون

روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر می خانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه‌ی من چاک زنید

اندرون دل من قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفت

|+| نوشته شده توسط حسین در شنبه 25 مهر1388  |
 وقت جان کندن

لحظه مرگ من

وقت جان کندن من بود نمی دانستم 

تیغ در گردن من بود نمی دانستم

آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد       

آخرین شیون من بود نمی دانستم

تا نمردم  بگذارید که فریاد کنم      

دوست هم دشمن من بود نمی دانستم

از همان خنده که معنای عطوفت می داد       

نیتش کشتن من بود نمی دانستم 

آنچه من عاطفه پنداشتمش         

آتش خرمن من بود نمی دانستم

لحظه وصل من و دوست،خدا می داند       

وقت جان کندن من بود نمی دانستم

|+| نوشته شده توسط حسین در شنبه 25 مهر1388  |
 دلم تنگ شده
دلم خيلي تنگه

پنجره چشماي تو وقتي به چشمام وا ميشه
نميدوني توي وجودم که چه غوغايي ميشه
لحظه اي که تو با مني آتيش به جونم ميزني
گر ميگيره جون و تنم وقتي که ميگي با مني

نه ميتونم بگم برو , نه ميتونم بگم بمون
آخه من اينجام رو زمين , تو اونجا اوج آسمون
بيشتري از يه آرزو , فراتر از يه خواستني
عشق تو , تو خون منه , يه عشق نا گسستني

وقتي که چشمات خيس شدن , طهارت عشقو ديدم
زمزه هاي قلبتو , با گوشاي دل شنيدم
يه سايه پا به پاي من , به خوب و بد راضي شدي
با من ديوونه ترين , چه ساده هم بازي شدي

|+| نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه 23 مهر1388  |
 شب رفتن تو

شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره
واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی
گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت

شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد

شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید

شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد

شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن
این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن

شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه واسه ی کسی چراغت

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

 

|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 19 مهر1388  |
 روز تولد من
امروز روز تولد منه .  سی و چهارمین سال عمرمو از امروز شروع کردم . حال و حوصله نوشتن روندارم . شاید امروز آخرین روزی باشه که توی این وبلاگ می نویسم . هنوز نمی دونم . فکر کردن به بی وفایی لیلا داره داغونم می کنه . نمی تونم باور کنم اون همه عشق و محبت که لیلا به من داشت هیچ و پوچ شده باشه . لیلا همه امید و آرزوی منه . سرم سنگین شده و انگشتام بی حس . لیلای من خیلی نازه . اینقدر ناز که من خجالت می کشم گاهی نگاش کنم حتی . باید به لیلا حق بدم مگه نه . هر چی باشه اون خیلی قشنگه و من ... آره . انتظارم از لیلا زیاد شده . ای خدا . چرا باید اینجوری می شد ؟ توی این روزا که هر ساعت اون از ساعت قبلش عشق و علاقه من به لیلا بیشتر و بیشتر می شد در عوض عش و علاقه لیلا به من کمتر و کمتر می شد . خیلی خوب اینا رو احساس می کردم اما به هیچ وجه نمی خواستم به خودم بقبولونم که داره این اتفاق میفته . لیلای من دیگه مال من نیست . منم دیگه توی دلش جایی برام نمونده . جای منو گرفتن . انگار دیگه باید برای همیشه برم .

لیلای ناز من کاش همه اینا خواب بود .

|+| نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه 29 مرداد1388  |
 لعنت به زندگی

اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس
فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره
امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مي فرستم به تو لعنت زندگي 

|+| نوشته شده توسط حسین در شنبه 30 خرداد1388  |
 

 

هنوز یاد تو از یادم نمیره
چرا عشق از دل آدم نمیره
بنای خلقت آدم از عشقه
نمیره هرچی از یادم از عشقه

منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من

کمک کن باز بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
محبت کن در این آشفته حالی
نمونه مکتبم از عشق خالی

نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم
نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم

کمک کن باز بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
بزن باد بهاری تازه تر شم
بزن از کار دنیا بی خبر شم

بزن تا سیم آخر آی جدایی
هلاکم کن از این عشق خدایی
بزن تا سیم آخر آی جدایی
هلاکم کن از این عشق خدایی

|+| نوشته شده توسط حسین در دوشنبه 25 خرداد1388  |
 دلتنگی

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

|+| نوشته شده توسط حسین در سه شنبه 19 خرداد1388  |
 
 
بالا


a-s